![]() |
![]() |
|
| ............. |
|
زندگی زیباست ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبایی رسند آنقدر زیباست این بی باز گشت کز برایش می توان از جان گذشت |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 18:25 توسط باران |
|
|
ابر ها در هم می پیچند،آسمان به حال زمین می گرید، خاک می روید اما هیچکس فصل رویش او را نمی داند و همه بی اعتنا به بلوغ او... او را پایمال می کنند. باد اردیبهشت می وزد،اما فقط آشفتگی ها را جا به جا می کند،خنک نیست اما هوس انگیز است،سخن نمی گوید اما پر از معناست،آشفته است اما مرا آرام می کند...مرا که پر از تشویشم و پر از ثانیه...ثانیه هایی که بی صدا سوختند و بی حرمت شکستند. روز گار غریبی است!همه به نحوی می گریند!!!شاید کودکان نیز از وخامت اوضاع ما با خبرند که از بدو تولد می گریند! چرا هیچ کودکی هنگام تولد تبسم بر لب ندارد؟مگر نه اینکه دیگران از شادی تولد او مسرورند؟پس چرا او اینگونه می گرید؟ آری او اطرافش را بیگانه می بیند درست مانند من که هم اکنون بی گانه ام...شاید به همین خاطر است که مدام می گریم!حتی بیشتر از باران،پر بار تر از آسمان،سهمگین تر از باد اما از نفس افتاده... من نی لبکی دارم که هر روزغم هایم را در او می نوازم و نت های بغض من تهی تر از همیشه فرود می آیند و من باز هم می نوازم...سرشار از فریاد اما خاموش می نوازم تا همه بپندارند که از شادی تار می نوازم. به یاد ندارم از کی می نواختم اما از جایی که بر خاطر سردم نقش بسته ساز من در باطنم غم بود و در ظا هرم شادی...من از روز رویش می گریستم تنها، شب زده ،بی پایان اما.......... هرگز باران نبودم، پر از سخاوت نبودم ،پاک نبودم،تنها عاشق بودم که ای کاش نبودم... کاش نت هایم رنگی بود،کاش پر از مهر بودم ، پر از عطوفت اما عاشق نبودم... کاش شاعر هم نبودم!تا هر کس از غربت جاده ها رسید از شاعرانه هایم با خبر شود! کاش فقط باران بودم،نه یک قطره بلکه هزاران قطره ی متوالی!مستقل و تنها ،پاک،پاک آری از هر گونه آلودگی..... فرزند آسمان،پرورانده ی زمین و دیگر هیچ....
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 23:47 توسط باران |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 22:26 توسط باران |
|
|
نوروز ۷۰۲۸ آریایایی و ۳۷۴۴ زرتشتی و ۲۵۶۵
شاهنشاهی و ۱۳۸۵ خورشیدی خجسته باد . ایرانی و
سرافراز باشیم ...
![]() ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 15:30 توسط باران |
|
یه روزی مزرعه ای بود کناره یه رود پر آب توی مشرق اون کنارا پر بودش از رنگای ناب مردم مزرعه ی ما همشون غیورو سر سخت زندگی شیرین و رنگی،آدما عاشق و خوشبخت خاکی داشت پر از صداقت ،مردماش پر از رفاقت رود اون آبی آبی،چووناش خیال راحت مزرعه خدایی داشتش!پر بودش از نور وپاکی زناشون پر کاروعاشق ،مرداشون لوتی و خاکی همیشه مزرعه ی ما روز بودش روزای روشن تا که یک روزی سیه شد روز های مزرعه ی من مزرعه دیگه ندیدش به خودش خوشی و ایثار حالا مردماش می بینن خوشی رو از پس دیوار مردم مزرعه خالی همگی از عشق و شادی آدمهای خاک گرفته دنبال یه ذره پاکی بجه ها با جشم گریون دنبال گمشده ها شون چوونها بافکر حیرون دنبال حق صداشون پدرا با دسته خالی به یاد چوونیاشون مادرا بدون فرزند دنبال نور خداشون مزرعه خدا نداره ،دهقاناش پر از حقارت یک روزی دهقانا بودن پر و لبریزه سخاوت اما افسوس!رود اون دور کرده طغیان مصیبت گرده تنهایی گرفته ،خالی از مهرو شهامت همیشه آدما میگن حیف مزرعه ی مشرق حیف که اونو آب گرفته ،دهقانا رو خواب گرفته شب هاشون پر شده از رنگ،عشقه قلب ها تاب گرفته حیف که خاموشی رسیده، رنگه سرده خواب گرفته
ملخ ها روزی پریدن به روی مزرعه ی ما خوردن و بردن و کشتن ، محصولات و ایده ی ما ملخ ها با خود آوردن رنگ تزویر و درویی کاری کن خودت خدایا نسازن عشق دروغی تا که دهقانا یک روزی بسازن مزرعه رو باز بپرن ز خواب غفلت ،بزنن سازه خوش آواز ای خدا کاری بکن تو مزرعه دوباره سبز شه مزرعه پر از محبت سرزمین خالی ز مرگ شه عینک بدی رو بردار تا که ما روشن ببینیم مزرعه سبز شه دوباره،تا تو تاریکی نمیریم نبض لحظه رو نگه ذار تا که آسمون بباره مزرعه پر شه ز بارون ،به دلها نوری بیاره نوری که شبای تاریک روشنی ازو ن بگیره قلبه دهقانه شکسته از غم پیری نمیره بار الهی روشنی رو یاد بده به دهقانامون تا که رنگه شب نگیره مشرق مزرعه هامون |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 20:5 توسط باران |
|
بزن باران ، که کشتند نسل آریایی ما بزن باران ، که خوابیده کوروش در زاری ما بزن باران ، که شد تاراج خاک مرده ی ما بزن باران ، که شد خاموش سرود ملی ما بزن باران ، بشد معیار تبعید و سیاهی بزن باران ، بشد عاشق کشی رای تباهی بزن باران ، شب سرد آمد و روز از میان رفت بزن باران ، که خاک پر خون شد و گل از میان رفت بزن باران ، که آری من فقط دانم که هستی بزن ، تا مردمانم بشنوند آوای هستی بزن ، تا بلکه آسوده شویم از رنج مستی بزن ، تا بشنود کوروش چنین آوای پستی بزن ، تا که بداند مرز او سرشار از سستی و خاری بزن ، تا که بداند پر شدیم از رنگ بد رنگ تباهی بزن ، تا شب رود صبحی بیاید بزن ، تا اختری روشن شود از نو برآید بزن ، شاید دلها فکری کنند بر درد کهنه بزن ، تا نزنند بر پای تو چون ما دشنه
بزن ، تا که ببینیم رنگ معشوق خدایی بزن، تا بیش از این بینا نشیم رو به تباهی...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 16:40 توسط باران |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 14:15 توسط باران |
|
|
من یک زنم،زن ایرانی
متولد ماه عشق
در سرزمینی که هیچ گاه رویشم را نفهمید
صادره از:مطبخ
همبستر تبعیض
هنگامی که خدا عشق را آفرید،از خاک پر محبت گرمش و از ترنم باران دلپذیرش مرا آفرید ... آری من و خواهرانم را که از عشق زاده شدیم و به نکبت راهی ... نکبتی که خود آن را ساختیم ... با همین دستانی که خدا از روح خود در آن دمید تا دست نوازش مادری مهربان شود و گرمی عشق همسری ... ولی آیا آن زمان می دانست که این دستان اینگونه به اسارت خاری و سیاهی می پیوندند؟ ... و اینگونه بی رحمانه پایمال می شوند؟ ... و آنگاه که قدرت رویش را به من عطا کرد تا از روح من کودکی پاک و معصوم متولد شود؟ ... و من عاشقانه برای او غزل نوازش بخوانم و بدون چشم داشت، محبت کنم تا وسعت دریای آبی و آسمان نقره ای ...
ولی آه و صد افسوس که نمی دانستیم روزی خار این غنچه در چشمان ما فرو می رود و محبت صادقانه ی ما آنها را از خنجر پر زهر غرور پر می کند و آنقدر ساز محبت نواختیم که ریشه ی خشکیده ی روح خود را از یاد بردیم ... برادران و همسران ما نیز ما را از یاد بردند و اندک اندک جامعه نیز سرشار از بی تفاوتی شد ... آری،موجوداتی بودیم که خدا پاک ترین و قدیس ترین مردان خود را از ما متولد کرد،شاید آن ها این را از یاد برده اند که از آغوش پر محبت ما پرورانده شده اند و از شیره ی عشق ما نوشیده اند و شاید از خاطر برده اند که روزی غنچه ای خرد و ناتوان بودند که باغبانی مهربان آنها را محبت آموخت ... اما صد افسوس که آنها هیچ گاه شاگردان خوبی نبودند ومن اکنون برای خواهران خود فریاد سر می دهم از عشق ...
از فراموشی دست های مهربان آنها و می گویم که بر سر مراز بنفشه هایی بروند که بی صدا در دست بی عدالتی قرار گرفته اند و پژمرده اند؟ ... آیا بر سر مزار آنها باید بنویسید:زن بودن ممنوع؟! هرگز! پس بر سر مزار آلاله های گرفتار در چنگال اهریمن بروید و بخروشید:که ای غنچه های گرفتار بشکفید و ندای آزادی سر دهید و بر جویبار روان عاطفه رنگ شادی روان کنید و بگویید:غم ممنوع! و به خود و خواهران و مادران خود ببالید که خدا شما را پاک و مقدس آفرید و از روح خود در شما دمید تا بسازید و بخوانید ...
پس بر خاک مقدس آریایی خود بنویسید:اسارت ممنوع ! پس ایرانی باشید و بخوانید:عرب ممنوع ! به امید روزی که آلاله ها و بنفشه ها از محبت سیراب شوند و دیگر هیچ گلی پژمرده و در تنگنای اسارت نباشد ... به امید روزی که دخنرانمان را به دیناری ، مادرانمان را به پشیزی و همسرانمان را به هوسی گذرا نفروشیم و حصار بی محبتی را فرو پاشیم ... دست بر زانوان خسته ی خود نهیم و از جا بلند شویم و با قدی برافراشته تر از همیشه فریار زنیم:
زن بودن آزاد .... زیرا ما همانیم که زرتشت بزرگ فرمود:پاک ترین موجودات آسمانی در ما خلاصه شده اند ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 22:6 توسط باران |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 2:30 توسط باران |
|
|
جه زیبا در تضادند این مترسک های آدم کش جنان با هم غریبند که گویی هر کدام از ریشه خنچر می زنند،عاشقدلان را و گویی هر نفس با دشنه،می کویند این باد خزان را و در هر ثانیه با گریه می شویند ،این مرز گران را و اینانندکه می رویند،از تقدیر و از تقدیر می شویند،عشق در سینه ی آوارگان را و در اندیشه های هرز پرسه می زنند،آزاد جنان آزاد، که گو یی می پرند در باد و بر مرغان آزاد سبکبالی می تازند که هر لحظه، کنندفریاد و آنگاه است که بیرون می شود آوازه ای غمناک شب نورانی مهتاب صفا خاموش و ظلم بیدار کمین کردند کفتاران،در این تاریکی دیوار تا شاید رسد باز مرغکی اینبار و این پرسه زنان زهر آلوده بر او هدیه کنند زخم و ستم صد بار و ما خسته از این عاشق کشان مانده در این تاریکی دیوار نه آوازی،،،نه فریادی که خود نوری شود ،بر قلب آزادی که شاید کوبد این طبل به رسوایی کفتاران و درمانی شود،بر درده بیماران بله، گویی ستم می ماند و نور می شود پنهان و شاید مرغکان دیگری گویند: جرا پروردگار،این جهره ی تلخ شب سرد زمستانی به ما بنمود؟ جه کس راه سیه پیمود؟ جه کس شد مانع،نورو در ظلمت به ما بگشود؟ جرا اندیشه ها پاسخ ندارد؟ جرا مرگه گل ها پایان ندارد؟ خداوندا بگو این پاسخ درد دلم را! بگو شاید تو دانی و کنی حل مشکلم را!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 1:42 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بارارن را دوست دارم.عشق را دوست دارم.هوای پر ترنم بهار را دوست دارم.شبهای شعر کودکانه را دوست دارم.اما قبل از هر چیز آسمانم را دوست دارم .... که مرا آفرید و بر زمین بارانید .... آری آسمانم برای تولدم و باریدنم تو را شکر گزارم.... باشد که جون باران سرکوب بر بدی ها ببارم و روشنی ها را طراوت بخشم .....
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1386 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
|
RSS
|